<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>داستان های غمگین</title>
<link>https://sadstory.blogfa.com</link>
<description>متن ها و داستان های غمگین</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 10 Feb 2014 15:26:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>https://sadstory.blogfa.com/post/38</link>
<description>گروه جيش العدل ۵ تا سرباز ايرانى رو به اسارت گرفته. کاری که از دست شبکه‌های اجتماعی برمیاد اطلاع رسانیه، چون صدا و سیمای خودمون مشغول مونتاژ تصاویر سبد کالا و بزرگترین بستنی دنیا در بام تهران، برای هر چه باشکوه جلوه‌دادن راهپیمایی فرداست. رسانه باشید و شانس آزادی این سربازا رو بالا ببرید # FreeIranianSoldiers</description>
<pubDate>Mon, 10 Feb 2014 15:26:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>sadstory</dc:creator>
<guid>sadstory.blogfa.com/post/38</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://sadstory.blogfa.com/post/37</link>
<description>گفتم:میری؟ گفت:آره گفتم:منم بیام؟ گفت:جایی که من میرم جای 2 نفره نه 3 نفر گفتم:برمی گردی؟ فقط خندید اشک توی چشمام حلقه زد سرمو پایین انداختم دستشو زیر چونم گذاشت و سرمو بالا آورد گفت:میری؟ گفتم:آره گفت:منم بیام؟ گفتم:جایی که من میرم جای 1 نفره نه 2 نفر گفت:برمی گردی؟ گفتم:جایی که میرم راه برگشت نداره من رفتم اونم رفت ولی اون مدتهاست که برگشته و با اشک چشماش خاک مزارمو شستشو میده</description>
<pubDate>Sat, 07 Dec 2013 18:27:25 +0330</pubDate>
<dc:creator>sadstory</dc:creator>
<guid>sadstory.blogfa.com/post/37</guid>
</item>
<item>
<title>36</title>
<link>https://sadstory.blogfa.com/post/36</link>
<description>یه روز بهم گفت: «می‌خوام باهات دوست باشم؛آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام» بهش لبخند زدم و گفتم: «آره می‌دونم فكر خوبیه من هم خیلی تنهام» یه روز دیگه بهم گفت: «می‌خوام تا ابدباهات بمونم؛ آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام» بهش لبخند زدم و گفتم: «آره می‌دونم فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام» یه روز دیگه گفت: «می‌خوام برم یه جای دور، جایی كه هیچ مزاحمی نباشه بعد كه همه چیز روبراه شد تو هم بیا آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام» بهش لبخند زدم و گفتم: «آره می‌دونم فكر</description>
<pubDate>Mon, 21 Oct 2013 12:52:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>sadstory</dc:creator>
<guid>sadstory.blogfa.com/post/36</guid>
</item>
<item>
<title>35</title>
<link>https://sadstory.blogfa.com/post/35</link>
<description>یه اتاقی باشه گرمه گرم ....روشن روشن..... تو باشی منم باشم کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید ...تو منو بغلم کنی که نترسم.. که سردم نشه.........که نلرزم....... اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار ...پاهاتم دراز کردی........ منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم ....... با پاهات محکم منو گرفتی ....... دوتا دستتم دورم حلقه کردی......... بهت میگم:چشماتو میبندی؟ میگی:اره!!!بعد چشماتو میبندی...... بهت میگم برام قصه میگی تو گوشم؟؟؟؟ میگی : اره !!! بعد شروع میکنی اروم اروم تو</description>
<pubDate>Mon, 07 Oct 2013 20:17:25 +0330</pubDate>
<dc:creator>sadstory</dc:creator>
<guid>sadstory.blogfa.com/post/35</guid>
</item>
<item>
<title>34</title>
<link>https://sadstory.blogfa.com/post/34</link>
<description>ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﺧﻮﺏ : ﻣﺎﻣﺎﻥ؟ ﻟﺤﺎﻓﻪ ﻣﻦ ﺻﻮﺭﺗﯽ ﺑﻮﺩ ...! ﭼﺮﺍ ﺭﻧﮕﺶ ﺳﻔﯿﺪ ﺷﺪﻩ؟ ﺑﺎﻟﺸﺘﻢ ﻣﺜﻞ ﭘﻨﺒﻪ ﻧﺮﻡ ﺑﻮﺩ ...! ﭼﺮﺍ ﺍﻻﻥ ﻣﺜﻞ ﺳﻨﮓ ﺷﺪﻩ؟ ﺑﺎﺑﺎ؟ ﭼﺮﺍ ﻻﻣﭗ ﺭﻭﺷﻦ ﻧﮑﺮﺩﯼ؟؟ !!! ﺗﻮ ﮐﻪ ﻣﯿﺪﻭﻧﺴﺘﯽ ﺍﺯﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﻣﯿﺘﺮﺳﻢ! ﻣﮕﻪ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﻣﯿﺎﺩ؟ ... چرا ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺑﻮ ﺧﺎﮎ ﻣﯿﺪﻩ ﺁﺧﻪ؟! ﺁﺧﺮ ﻫﻔﺘﻪ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ...! ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﻣﻨﻮ ﺷﺴﺘﻦ؟ ﻋﺸﻘﻢ؟ﺁﺭﻭﻡ ﺑﺎﺵ ... ﭼﺮﺍ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟ ... چرا ﻭﻗﺘﯽ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ... ﺍﺭﺯﺷﻤﻮ نفهمیدی ......</description>
<pubDate>Tue, 20 Aug 2013 17:05:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>sadstory</dc:creator>
<guid>sadstory.blogfa.com/post/34</guid>
</item>
<item>
<title>33</title>
<link>https://sadstory.blogfa.com/post/33</link>
<description>ﺩﺧﺘﺮ : ﻋﺸﻘﻢ ﺷﺮﻁ ﺑﻨﺪﯼ ﮐﻨﯿﻢ؟؟؟ ﭘﺴﺮ : ﺑﺎﺷﻪ ﺧﺎﻧﻮﻣﻢ ...ﺑﮑﻨﯿﻢ ... ﺩﺧﺘﺮ : ﺗﻮ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﯽ 24 ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﻦ ﺑﻤﻮﻧﯽ ... ﭘﺴﺮ : ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻢ ... ﺩﺧﺘﺮ : ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﻢ .. 24 ﺳﺎﻋﺖ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯽ ﺷﻪ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺍﺯ ﺳﺮﻃﺎﻥ ﻋﺸﻘﺶ ﻭ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺯﻭﺩ ﻗﺮﺍﺭﻩ ﺑﻤﯿﺮﻩ ﺧﺒﺮ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ... 24 ﺳﺎﻋﺖ ﺗﻤﻮﻡ ﻣﯽ ﺷﻪ ﻭ ﭘﺴﺮ ﻣﯿﺮﻩ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﺭ ﺧﻮﻧﻪ ﯼ ﺩﺧﺘﺮ .. ﺩﺭ ﻣﯽ ﺯﻧﻪ ﻭﻟﯽ ﮐﺴﯽ ﺩﺭ ﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻪ ... ﺩﺍﺧﻞ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﯽ ﺷﻪ ﻭ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﻭ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻪ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﻣﺒﻞ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﻭ ﺭﻭﺵ ﯾﻪ ﯾﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﻫﺴﺖ ... ﯾﺎﺩﺩﺍﺷﺖ : 24 ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﻦ ﻣﻮﻧﺪﯼ ...</description>
<pubDate>Sun, 18 Aug 2013 10:22:20 +0330</pubDate>
<dc:creator>sadstory</dc:creator>
<guid>sadstory.blogfa.com/post/33</guid>
</item>
<item>
<title>32</title>
<link>https://sadstory.blogfa.com/post/32</link>
<description>یادته بهت زل میزدم بهم میگفتی چته؟ میگفتم اخ چه عروسی میشی تو.نه؟ محشر میشی واااااااااایییییییییی. بلند میخندیدی و دماغمو میکشیدی میگفتی تو که باز اشتباه گرفتی اونی که محشر و خوچمل میشه اقای منه فهمیدی؟ شدی سهم خاک و داغ دیدنت تو لباس عروس موند به دلم...</description>
<pubDate>Sun, 30 Jun 2013 11:42:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>sadstory</dc:creator>
<guid>sadstory.blogfa.com/post/32</guid>
</item>
<item>
<title>31</title>
<link>https://sadstory.blogfa.com/post/31</link>
<description>ﭘﺴﺮ 16 ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪ 18 ﺳﺎﻟﮕﯿﻢ ﭼﯿﮑﺎﺩﻭ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ؟ ﻣﺎﺩﺭ: ﭘﺴﺮﻡ ﻫﻨﻮﺯ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﭘﺴﺮ 17ﺳﺎﻟﻪ ﺷﺪ. ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺣﺎﻟﺶ ﺑﺪ ﺷﺪ،ﻣﺎﺩﺭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﺩﺍﺩ،ﺩﮐﺘﺮ ﮔﻔﺖ ﭘﺴﺮﺕ ﺑﯿﻤﺎﺭی قلبی ﺩﺍﺭﻩ . ﭘﺴﺮ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﻣﺎﻡ ﻣﻦ ﻣﯿﻤﯿﺮﻡ ...؟ ! ﻣﺎﺩﺭ ﻓﻘﻂ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩ . ﭘﺴﺮ ﺗﺤﺖ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﻫﻤﮥ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪ 18 ﺳﺎﻟﮕﯽِ ﺍﺵ ﺗﺪﺍﺭﮎ ﺩﯾﺪﻧﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﭘﺴﺮ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺁﻣﺪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﺗﺨﺘﺶ ﺑﻮﺩ ﺷﺪ .... ﭘﺴﺮﻡ ؛ ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﻋﺎﻟﯽ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺷﺪﻩ،ﯾﺎﺩﺗﻪ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﭘﺮﺳﯿﺪﯼ</description>
<pubDate>Tue, 23 Apr 2013 09:31:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>sadstory</dc:creator>
<guid>sadstory.blogfa.com/post/31</guid>
</item>
<item>
<title>30</title>
<link>https://sadstory.blogfa.com/post/30</link>
<description>۶ سالمه ... با اینکه سرما خوردم اما اومدم تو کوچه ... چند روزی میشه که مامان خونه نیست ... چشاش خیلی قشنگه ... روشنه ... ولی هیچوقت منو تو بازی راه نمی ده ... ۱۷ سالمه ... مامان واسه همیشه ما رو ترک کرد ... یعنی بابا رو ترک کرد ... لیلا بازم قهر کرده ... جدیدا خیلی بی رحم شده ... هرچی دلش می خواد میگه ... ۲۴ سالمه ... صدای موزیک همسایه داره دیوونم می کنه ... به سلامتی لیلا خانوم عروس شده ... دوست داشتم ببینمش ...</description>
<pubDate>Sat, 16 Mar 2013 07:15:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>sadstory</dc:creator>
<guid>sadstory.blogfa.com/post/30</guid>
</item>
<item>
<title>29</title>
<link>https://sadstory.blogfa.com/post/29</link>
<description>دوسش داشتم عاشقش بودم تا میدیدمش دلم هررررررری میریخت فکر میکردم حتی به من نگاه هم نمیکنه ولی اشتباه فکر میکردم اون هم منو دوست داشت این رو از زبون خودش شنیدم تا ۵ سال طرفش نرفتم حتی جواب سلامش رو هم نمیدادم بعد از ۵ سال رفتم و گفتم دوستت دارم اشکش آروم ریخت و محکم بقلم کرد و گفت : به خاطرت به هیچ پسری نگاه هم نکردم هر روز برات نامه مینوشتم و با گریه پاره میکردم تو که میدونستی دوستت دارم تو که میدونستی وقتی جوابه سلامم رو نمیدی دنیا رو سرم خراب میشه چرا تو</description>
<pubDate>Wed, 28 Nov 2012 12:29:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>sadstory</dc:creator>
<guid>sadstory.blogfa.com/post/29</guid>
</item>
</channel>
</rss>
